گروه همدلی با هنرمندان با حضور بهمن دان و شبدیس بختیاری در خانه جواد گلپایگانی

گروه همدلی با پیشکسوتان هنرمند، دقایقی را درکنار جواد گلپایگانی، «آتقی» سریال آیینه عبرت سپری کرد.

گروه همدلی پیشکسوتان هنرمند تا به حال به دیدار پیشکسوتانی از عرصه دنیای سینما و تلویزیون رفته است که هنوز یاد و خاطره اشان در بین مردم زنده است و با مهر و محبت از آنها یاد می کنند.

آتقی: 14 سال نبودم

به گزارش انتخاب خبر، اما در این میان، هنرمندانی که سالیان سال است در قاب تلویزیون دیده نشده اند و دست سرنوشت، مسیر دیگری را به غیر از هنرمایی برایشان نوشته است را نیز می توان در لیست گروه همدلی دید.

 

در دنیای بازی و بازیگری چه بسیار هنرمندانی بودند که چرخ روزگار به کامشان نچرخید و وقتی در اوج شهرت و محبوبیت بودند، زندگی روی سخت خود را به این هنرمندان پر احساس نشان داد.

جواد گلپایگانی، یکی از همان بازیگران نسل قدیم است که شانس با او یار نبود و وقتی در اوج شهرت و محبوبیت قرار داشت، اتفاقی که شاید برای همه رخ دهد باعث شد با دنیای بازیگری خداحافظی کند و سالهای سال پشت میله های سرد زندان، روزگار بگذراند.

جواد گلپایگانی، این بازیگر قدیمی و دوست داشتنی را بیشتر به نام «آتقی» سریال آیینه عبرت می شناسند؛ حال پس از سالها جواد گلپایگانی به همت جمعی از خیرین، طعم آزادی را چشیده است.

به بهانه این آزادی، بهمن دان به همراه اعضای گروه همدلی راهی خانه آتقی سریال آینه عبرت شد تا همگی با این بازیگر محبوب دهه هفتاد کشورمان دیداری تازه کنند.

 محل قرار، خانه گلپایگانی در خیابان معلم تهران است. وقتی زنگ خانه اش را به صدا در می آوریم، پس از چند دقیقه در قابِ در ظاهر می شود. با آن موی و ریش بلند، هیچ شباهتی به آتقی سریال آیینه عبرت ندارد؛ گرد پیری روی سر و صورتش نشسته. سیگاری در بین انگشتانش گرفته، و در میان احوال پرسی با ما پکی هم به آن می زند. چروک های صورتش، سفیدی موهایش، دستی که به خاطر سکته، دیگر توانایی قدیم را ندارد؛ همه این نشانه ها حاکی از سالهایی است که به دور از بازیگری بوده است.

آتقی: 14 سال نبودم

 

به همراه آتقی، وارد خانه اش می شویم. از اینکه دست تنهاست و نمی تواند پذیرایی کند، معذرت می خواهد؛ اما همه به شوق دیدار او آمده ایم و چه کسی به پذیرایی شدن یا نشدن توجه می کند.

آتقی: 14 سال نبودم

بهمن دان، شانه به شانه جواد گلپایگانی نشسته و نگاهی به او می اندازد. از احوالپرسی و تعارف که می گذریم، دان می گوید: جواد جان از مدت ها قبل از اینکه آزاد شوی در فکرت بودیم؛ حتی کارهایی را هم برای آزادی ات انجام دادیم که خوشبختانه خبردار شدیم که آزاد شدی. با اینکه می دانم در این سالها سختی های زیادی کشیدی اما خدا را شکر که الان در کنارت هستیم و خوشحالیم.

 

 جواد گلپایگانی برای بیشتر ایرانی ها به نام آتقی سریال آیینه عبرت شناخته شده است؛ سریالی که در دهه هفتاد، بیشتر ایرانی ها را پای تلوزیون می کشاند. آتقی، شخصیت یک فرد معتاد بود که سرانجام جانش را هم پای اعتیاد داد.

 شخصیت آتقی آنقدر در جامعه گل انداخت که تا سالهای سال هر وقت می خواستند به یک فرد، برچسب معتاد بودن بزنند، به او می گفتند «آتقی».

آقا جواد هم از اینکه به دیدارش آمده ایم خوشحال است. او می گوید: من عاشق بازیگری هستم و عاشق سینما و تلویزیون و حالا وقتی می بینم گروهی از فعالان این عرصه به دیدارم آمده اند و فراموشم نکرده اند امیدوار می شوم.

 

برای اینکه سر صحبت را با او بازکنیم، از او درباره نقش آتقی می پرسیم. انگار منتظر این سوال بود؛ بلافاصله جواب داد؛ آتقی، یکی از کارهایم بود، من کارهای دیگری مثل شیلات و یا آقای شانس هم داشتم. حتی بعضی از کارهایم را در آن زمان در کشورهای دیگر هم نشان دادند. اما خوب فقط آتقی و آیینه عبرت شناخته تر شد.

بهمن دان با همان آرامش همیشگی اش می گوید: جواد جان، شما استاد ما هستید و همه مردم ایران شما را دوست دارند و به یادتان هستند. مردم ایران جواد گلپایگانی را با نام آتقی می شناسند. برایمان بگویید چه طور این نقش را به این خوبی بازی کردین؛ نقشی که جاودان شد.

آتقی: 14 سال نبودم

گلپایگانی می گوید: بازیگران قدیمی با نقش هایشان زندگی می کردند. حتی سعی داشتند مدتی در جامعه ای که نقش ها را ازآنجا برگرفته بودند، زندگی کنند. نقش آتقی هم برای من به این صورت بود چرا که تمام جزئیات آن را از آدم های واقعی برداشته بودم. در آن زمان من شرکت لیزینگ خودروام در میدان گمرگ بود و هر روز معتادان زیادی را می دیدم و تمام نکاتی که به درد این نقش می خورد را از آنها برداشت کردم

آتقی: 14 سال نبودم .

اما اینکه چرا جواد گلپایگانی سالها سر از زندان درآورد، سوالی بود که وقتی از او می پرسیم، داستانی عجیب و ناراحت کننده ای برای برایمان تعریف می کند. او می گوید: اگر قرار باشد برای یک نفر، اتفاقی رخ دهد و زندگی اش را از این رو به آن رو کند، هیچ کاری نمی شود کرد. زندگی ما هم قرار بود به این سمت برود. ماجرای تصادف من بر می گردد به سال 80 که به همراه یکی از دوستانم از اصفهان به تهران می آمدیم. نزدیک عوارضی قم، دوستم که پشت فرمان ماشین نشسته بود، گفت: جواد من خسته شده ام و می خواهم بخوابم. این طور شد که پشت فرمان نشستم. بعد از گذشت از گیت عوارضی تهران بود که آن اتفاق افتاد. 

آتقی: 14 سال نبودم

به این جای ماجرا که می رسد، نگاهی به چهره اعضای گروه که انداختم، معلوم بود که تشنه شنیدن مابقی ماجرا هستند؛ آقا جواد ادامه می دهد: بعد از عوارضی ناگهان یک پیرمرد وارد جاده شد. چند خودرو با ترمز و چرخاندن فرمان، پیرمرد را رد کردند اما متأسفانه پیرمرد با ماشین ما برخورد کرد و جانش را از دست داد. ماشین دوستم بود و متأسفانه بیمه نداشت؛ به همین خاطر، دادگاه من را به پرداخت 80 میلیون تومان دیه محکوم کرد. اما خوب این همه پول در آن زمان، زیاد بود و من هم توانایی پرداختش را نداشتم؛ اینطور شد که راهی زندان شدم.

 

هوای خانه خیلی گرم است و تحمل کردن آن شرایط سخت، دشوار! اما گفت و گو با آتقی، آن قدر جالب و شنیدنی است که فکر نکنم هیچ کدام از اعضای گروه همدلی به گرمای هوا توجه کنند. گلپایگانی ادامه می دهد: دوران خوبی نبود. خاطرات خوبی از آن دوران ندارم. برای من که در آن زمان در حال اوج گرفتن بودم، ناگهان همه چیز تغییر پیدا کرد. من دو برادر داشتم که آن ها نیز فوت کرده بودند و برای انحصار وراثت، اموالی که داشتیم باید ورثه پا پیش می گذاشتند که خوب این کار به دلایلی ممکن نبود؛ به همین خاطر راهی زندان شدم. راستش را بخواهید به هر دری زدم تا دیه را جور کنم اما نشد که نشد. این موضوع، همه فکرم را درگیر خود کرده بود. حتی چند سال بعد هم به خاطر اینکه خیلی درگیر ماجرای تصادف و دیه بودم، این بار با ماشین خودم با یک خانم، تصادف کردم و چون تصادف، جرحی بود، دیه این خانم هم به بدهکاری هایم اضافه شد .از طرفی به خاطر اینکه یک پایم در زندان بود و یک پایم در دادگاه، دیگر نتوانستم به شرکت لیزینگی که داشتم برسم و از آن طرف هم ورشکست کردم و در نهایت همه چیزم بر باد رفت.

 

آتقی، داستان را تعریف می کند و آهی از سر دلتنگی می کشد.

از یک پرنده شاید بتوانند پر پرواز را بگیرند اما هیچ وقت شوق پرواز را نمی توانند بگیرند؛ این حرف را شهرام اسدزاده، کارگردان جوانی که این بار همراهمان شده می گوید و از آتقی می پرسد: در این 41 سال، دلتان برای بازی و بازیگری تنگ نشده است. وقتی این سوال را از جواد می پرسیم، چشمانش نمناک می شود و می گوید: من 14 سال دور بودم. عاشق بازیگری هستم؛ عاشق هنر هستم؛ اگر بگویم بازیگری را به اندازه فرزندانم دوست دارم دروغ نگفته ام.

 به این جا که می رسیم، بهمن دان از گلپایگانی درباره سالهایی که در زندان بود می پرسد؛ سالهایی که به دور از دنیای بازیگری بوده است. جواد می گوید: در این سالها مسئول قسمت فرهنگی زندان اوین بودم و چند فیلم نیز به عنوان هشدار ساختم. موضوع اصلی فیلم هم به کلاهبرداری هایی که در زندان بین زندانیان رواج دارد می پردازد .برای این فیلم ها حتی جایزه و لوح تقدیر هم گرفتم.

وقتی یک پیشکسوت، امید پیدا می کند
اهالی دنیای هنر، همه دلشان رئوف است و انگار مهربانی را با جزء جزء وجودشان گره زده اند. شهرام اسدزاده که قرار است به زودی با بهمن دان، کار جدیدی را آغاز کند، رو به جواد می کند و می گوید: اگر از شما بخواهیم درکار جدیدمان نقشی را ایفا کنید، قبول می کنید؟ و پاسخ آتقی داستان ما چیزی جز جمع شدن اشک در چشمانش نیست .

آتقی: 14 سال نبودم

صحنه زیبایی است؛ با اینکه گرد پیری روی سر و صورتش نشسته، اما دلش جوان است. بهمن دان، جواد را در آغوش می گیرد و آن را می فشارد؛ به این فکر می کنم آن بدن نحیف در بین دستان قوی دان هر لحظه امکان دارد خرد شود! محبت در بین این جماعت، زیاد است

آتقی: 14 سال نبودم .

 

کم کم به پایان این دیدار می رسیم. بهمن دان رو به جواد گلپایگانی می کند و می گوید: ما و مردم از شما هنرمند قدیمی و دوست داشتنی می خواهیم که پیامی به ما بدهید و در پاسخ، آتقی می گوید: وقتی در اوج هستید یک بی احتیاطی، بال پرواز شما را می گیرد؛ مراقب باشید هیچ کاری را بدون احتیاط انجام ندهید.

آتقی: 14 سال نبودم

دستان چروکیده آتقی را که در دستم می گیرم و او را درآغوش می کشم، به این فکر می کنم که اگر یک روز دیگر او را در قاب تلویزیون ببینم، چقدر افتخار می کنم که با این بازیگر، یک روز همنشین بوده ام!

آتقی: 14 سال نبودم

گزارش از: جعفر پاکزاد
عکس از: فاطمه درباری

 

/ 0 نظر / 17 بازدید